تبليغاتX
آواي شب در دلها
آواي شب در دلها
زندگي نامه من
اسماعيل

سلام به همه دوستان عزیز در سراسر ایران پهناور من اسماعیل متولد 17/6/1369 ساکن استان مرکزی شهر اراک( شهرک رضوی )هستم .

روزگارم بد نیست هرچند سایه مادرم بر سرم نیست. کمرم را شکست قاتل برادرم و دلم

شکسته از غم خودم



تنها در گوشه اتاقی با قلبی سرد وشکسته غرق در خاطراتم ،خاطراتی که از روزگارم برایم به جا

مانده وباید بگویم:

اشک من در چشم من دریای غم دارد ولی، خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من

آیا کسی هست که با من همنوا باشد .


آرشیو
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
عاشق ها
گاهي اوقات از سهراب سپهري از دوست خوبم مجيد
....«دوست دارم تا هميشه»....
....«احساس»....
....«جاودانه خواهم ماند؟»....
....«بهاره در خزان»....
....«دل نوشته هاي دخترك»....نازنين
....«عاشقانه ها»....
....«به تو كه بهتريني»....
....«من و تنهايي»....
....«دنياي كوچك ماه»....
....«دست خط روزگار»....
....«محل ققنوس»....
....«آب زلال»....
....«عشق مرده»....
....«دختر شب»....
....«فرشته تنهايي»....
....«دوستي كه تا نداره»....
....«شوق وصال»....
....«زندگي به سبك تو»....
....«دختر برفي»....
....«ستايش»....
....«دلداده».... مرتضي
....«مژده»....
....« زمزمه باران».... سيما
....«دنياي مينياتور»....بهزاد
دیگر امکانات
..... به يا تو .....

 

بسم الله الرحمن الرحيم

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

به یاد تو بودم در آن بی کسی

کنار تو بودم ولی بی نصیب

من عاشق شدم عاشق چشم تو

بیا در کنارم بیا ای طبیب

همیشه میان راز و نیاز

میان قنوت و سجود نماز

در آن لحظه های پر از التماس

تو را خواستم از ربِ بی نیاز

اگر عاشقم پس چرا نیستم

اگر نیستم پس چرا عاشقم

در این عاشقی سهم من نیستی ست

  همه عشق من،پس چرا نیستی

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اگه دوست داري برو ادامه داستان

روز:چهارشنبه 21 مرداد1388 نویسنده:اسماعيل زمان:15:17 ادامه داستان |
....... همسفر بی همسفر شد.........
سلام خيلي خلاصه ميگم من برگشتم شايد اگه اين مطلب رو بخونيد بفهميد

امشب همه چیز رو به راه است


همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها

بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت
 

0a5kl16c7ahckv8cgmy.jpg

 



روز:دوشنبه 12 مرداد1388 نویسنده:اسماعيل زمان:2:59 |
روزگار عشق

با سلام خدمت دوستان گلم از غيبت طولانيم معذرت ميخام اما روز از نو روزي از نو

 

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود

 که همه احساسات در آن زندگی می کردند:

 شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد

 که جزیره در حال غرق شدن است.

بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.        

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

 زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود

 عشق تصمیم گرفت

 تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.

در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش

 در حال گذشتن از آنجا بود کمک

 خواست.

 

 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

ثروت جواب داد:

"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست.

 من هیچ جایی برای تو ندارم."

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا

در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

"نمی توانم عشق. تو خیس شدهای و

 ممکن است قایقم را خراب کنی."

 

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود

 درخواست کمک کرد.

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

شادی هم از کنار عشق گذشت

اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد

 که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.

هنگامیکه به خشکی رسیدند

 ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به

ناجی خود مدیون است از دانش که او هم

 از عشق بزرگتر بود  پرسید:

" چه کسی به من کمک کرد؟"

دانش جواب داد: "او زمان بود."

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

 

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."

 

 

 

 



روز:یکشنبه 16 فروردین1388 نویسنده:اسماعيل زمان:1:11 |
..... تقديم به معشوقم .....

نامه اي به آن كس كه دوستش دارم

 

من هيچ ندارم که تقديمت کنم جز قلبي شکسته که مالامال از اندوه است

آن را به دسته تو مي سپارم تا از درياي بي کران محبت سرازيرش کني

شب و آسمان با نور ستارگان دوست داشتني تر از هميشه جلوه مي کند .


اي خدايي که ماه را در دل سياه شب و خورشيد را در روزراهي تمام عاشقان کردهاي به اولين

و آخرين

 

دعايم گوش کن و آن را مستجاب کن که من بي او مي ميرم بار خدايا.......را

 به من بسپار تا گرمي وجودم باشد.

 

 

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

چون مي گذرد غمي نيست !!

 

قصه ي آن دختر نابينا را مي داني


که از خودش تنفر داشت


از تمام دنيا تنفر داشت ؛


و فقط يکنفر را دوست داشت


دلداده اش را


و با او چنين گفته بود


« اگر روزي قادر به ديدن باشم


حتي اگر بتوانم دنيا را براي يک لحظه ببينم


عروس حجله گاه تو خواهم شد »


***


و چنين شد که آمد آن روزي که يک نفر پيدا شد


که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد


و دختر ، آسمان را ديد و زمين را


رودخانه ها و درختها را


آدميان و پرنده ها را


و نفرت از روانش رخت بر بست


***


دلداده به ديدنش آمد


و ياد آورد وعده ديرينش را :


« بيا و با من عروسي کن


ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »


***


دختر برخود بلرزيد


و به زمزمه با خود گفت :


« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »


دلداده اش هم نا بينا بود


و دختر قاطعانه جواب داد:


قادر به همسري با او نيست


***


دلداده رو به ديگر سو کرد


که دختر اشکهايش را نبيند


و در حالي که از او دور مي شد


هق هق کنان گفت


« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

 

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

وسعت تنهائيم را حس نکرد...

در ميان خنده هاي تلخ من...

گريه پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي...

درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

آن که با آغاز من مانوس بود...

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

اميد وارم بازم تونسته باشم مطالب خوبي  براتون بنويسم لطفا" نظر خودتون رو درباره هر متني

كه مورد پسندتون بود بنويسيد با توجه به سر فصل ها  مر۳۰

 

 

 

 



روز:سه شنبه 13 اسفند1387 نویسنده:اسماعيل زمان:20:55 |
دوستت دارم عشق من

-

 

زچشم شوخ تو جان كي توان بُرد

 

كه دايم با كمان اندر كمين است

 

برآن چشم سيه صد آفرين باد

 

كه در عاشق كَُشي سحر آفرين است

 

عجب علميست علم هياًَت عشق

 

كه چرخ هشتمش هفتم زمين است

 

تو پنداري كه بدگو رفت وجان بُرد

 

حسابش با كرام الكاتبين است

 

 

 

-تنها ترین آدم شدم-

 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن


ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه


لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه


يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند


يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند


تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو


هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو


خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم


نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم


از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم


نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني


تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني


تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم


تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم


خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني


...
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام


خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام


خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد


به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد


اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس


نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس


خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها


بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا


خداحافظ خداحافظ


همين حالا


خداحافظ

 

.....حال ندارم اینجا بنویسم بیا ادامه مطلب.....

 

 

 



روز:سه شنبه 29 بهمن1387 نویسنده:اسماعيل زمان:17:17 ادامه داستان |
==================================================== alert("...:::سلام به همسفر خوش آمديد خوش بگذره:::... ")